منوي اصلي
لينکهاي سريع
 
  موضوعات
  (26) عمومی
 

 

آرشيو ماهانه

 
        لينک دوستان
 

 

لوگوي دوستان

 
         آمار بازديد

نويسندگان :
  (26) احسان

آمار بازديد :

بازديد هاي امروز : 1
بازديد هاي ديروز : 2
بازديد هاي این ماه : 18
كل مطالب : 29
كل بازديد ها : 605
ايجاد صفحه : 0.21875 ثانیه


 

تبليغات





  خدایا چرا من؟؟؟؟

قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون (‎Arthur Ashe) آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد ودر بسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد‎. يكي از طرفدارانش نوشته بود :
چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟

آرتور در پاسخش نوشت :
دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند
۵ ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند
۵۰۰ هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادمي گيرند
۵۰ هزارنفر پا به مسابقات ‏مي گذارند ۵هزارنفر سرشناس مي شوند
۵۰ نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند
۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال
وآن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم
هرگز نگفتم خدايا چرا من؟
وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟

دلهاي پاك خطا نمي كنند فقط سادگي مي كنند، امروز سادگي پاكترين خطاي دنياست...

نوشته شده توسط احسان در شنبه، 18 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و نه

نظرات 3  

  نامه اسرار آميز

 

علاقه و محبت شدیدی كه سابقا به تو ابراز می كردم

دروغ بود و بی احساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم

به دو رویی تو بیشتر پی می برم و

این احساس در دل من جا میگیرد كه بالاخره باید

از هم جدا شویم دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم كه

روزی شریك زندگی تو باشم و اگر چه عمر دوستی چون گلهای بهاری كوتاه بود

در این مدت كم به طبیعت فرومایه و هوسهای پست تو پی بردم و

بسیاری از صفات و اخلاق تو برایم روشن شد مطمئن هستم كه

این خشونت و تند خوئی بالاخره تو را بدبخت خواهد كرد

اگر ازدواج ما سر گیرد

تمام عمر با پشیمانی خواهی گریست و اگر افسانه آشنایی پایانش جدایی باشد

خوشبخت خواهیم بود و حالا لازم است كه بگویم

این موضوع را هیچ گاه فراموش نكن و مطمئن باش  که

این نامه را سرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت كننده است اگر

باز هم بخواهی در صدد دوستی با من باشی بنابراین از تو میخواهم

جواب نامه مرا ندهی چون نامه تو سرتاسر

دروغ و تظاهر است و تنها چیزی كه نداری

محبت است و من تصمیم گرفتم برای همیشه

تو و یادگاری تلخ عشقت را فراموش كنم دیگر به هیچ وجه نمیتوانم

خودم را راضی كنم كه دوستت داشته باشم و شریك زندگی تو باشم

و حالا اگر می خواهی به محبت من پی ببری نامه مرا یك خط در میان بخوان

< دوستت دارم >

 

نوشته شده توسط احسان در سه شنبه، 5 آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت

نظرات 3  

  نـــــــقــــــــــــاب زیبا روی صورت دو رو...

 از آن بالا، این پایین، دیدن داره آره؟

نقاب روی صورتت رو بر دار!خـــــــــیــــــــسه چشمات

درسته که بارون میخورم.

درسته که هاله ای از ُرخت روی مسیر بارون رو شیشه ی اتاقت دلگرمم میکن

ما نقابت بود که هوسم رو ربود...

واسم شکلک در نیار...

بیا نزدیکتر ببینم کی هستی ؟چه شکلی هستی؟چرا نقاب میزنی به صورتت؟

 

نوشته شده توسط احسان در دوشنبه، 20 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت

(نظر بدهید.)  

  قصه پدر ربزرگ

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه
زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید
پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را
برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه
حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به
همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس
شستن را یادش داده.."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه
می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه‌کردن هستیم بستگی
دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه
چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای
قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه، 2 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت

نظرات 3  

 

 

از گناهکار نترس ، از گناه بترس ...

اگر دشمن پیدا کردی ، بدون که در کارت موفق بودی ...

اگر تهدیدت کردن ، بدون که در برابرت ناتوانند...

 

مهاتما گاندی

نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه، 2 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت

(نظر بدهید.)  

  روزگار

 روزگار سختی است ...........!

 آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

 جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

 خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !

 می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !

 انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .

 و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...

 و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .

 هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر ! 

 آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

 اما من هنوز هم همان كودك عاشقم  و ساده دل !

 و همچنان در انتظار ،

 در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،

 كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند  و به سر منشا خود بازگرداند .

 و  رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...

 من اينجا تنها ماندم ،

 خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،

 مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ...  مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

aftabgardoon

 

نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه، 26 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

نظرات 1  

  یه انشا خیلی باحال از یه بچه نازنازی مثله خودم!

 پدرم همیشه می‌گوید : این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند. البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

تازه عموی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد.
او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"
مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است.
ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم...
البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود.

خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم.
تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند.. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به فکر بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم.

شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم.
مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی".
ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد

نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه، 18 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

نظرات 3  

  عکسی از سنجش بینایی عربها

نوشته شده توسط احسان در یکشنبه، 15 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

نظرات 6  

  يادداشت هاي روزانه عزرائيل(طنز)

 شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسيدگي به کارهاي شخصي ام ولي مگه اين مردم ميذارن؟!
يکشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هيچکدام از کارهاي اداريم نرسيدم.
8753 تصادفي ،6893 اعدامي،9872 تزريقي، 44596 ايدزي، و يک نفر بالاي 145 سال سن رو واسه خاطر يک آدم وقت نشناس از دست دادم.... براي خودکشي اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاري ميکردم ديگه روحش بيدار نميشد!
دوشنبه:
رفتم بيمارستان ويزيت يکي از مريضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نميتونستم برم جلو. همه روپوش سفيد پوشيده بودن و داشتند تند تند يادداشت برميداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالاي سر مريض، اما ديدم دانشجوهاي پرستاري قبل از من کشتنش. اگه دير تر رسيده بودم ممکن بود حتي روحشم ناقص کنن!
از همکاري بدم نمياد، ولي بشرط اينکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمياد کسي تو تخصصم دخالت کنه .
سه شنبه:
مادره بادوتا بچه اش ميخواستن از خيابون رد شن. اول دست يکي از بچه ها رو گرفتم،اما ديدم اون يکي داره نيگام ميکنه.
دست اون يکي رو هم گرفتم،اما ديدم مادره داره يه جوري نگام ميکنه.اومدم دست خودشم بگيرم،اما ديدم يه عوضي با ماشين همچي با سرعت داره مياد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با يک اشاره ماشينش منحرف شد و کوبيد به درخت.به خودم که اومدم ديدم مادره و بچه هاش از خيابون رد شدن و براي تشکر دارن برام دست تکون ميدن.
منم براشون دست تکون دادم و براي اينکه دست خالي نرم هموني که کوبيده بود به درخت رو با خودم بردم.اونقدر خورده بود که روحشم يه جورايي نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهميده مرده!
چهار شنبه:
خيلي عجله داشتم،اما وايستادم تا دعواشونو ببينم. چون جاي ديگه کار داشتم خواستم برم، ولي ديدم يکيشون داره فحش بد بد ميده.اونقدر ازش بدم اومد که توي راه بهش گفتم:اگه زبونتو نيگه داشته بودي الان نه خودت چاقو خورده بودي و نه دست من زخمي ميشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگيري ميکنم!
پنج شنبه:
اونقدر از برج ايفل برام تعريف کرده بودند که هوس کردم اين آخر هفته اي برم اونجا و يه ديدي بندازم. وقتي رسيدم بالاي برج، ديدم يه آقايي با دوربينش رفته رو لبه وايستاده تا از منظره پايين عکس بگيره.راستش ترسيدم بيفته.با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچي بخوره زمين که ديگه قابل شناسائي نباشه.با احتياط رفتم جلو بگيرمش نيفته اما تو يه لحظه جفتمون چنان هل شديم که روحش موند دست من و جونش پرت شد پائين! باور کنيد اصلا تو برنامم نبود.
جمعه:
بابا ولم کنيد جمعه که تعطيله!!!!!

نوشته شده توسط احسان در یکشنبه، 15 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

نظرات 5  

  اموزش روشن فکری(جديد)

 اگر جوان هستید، اگر آخرین مطلبی كه مطالعه كرده اید تصمیم كبری بوده است، اگر قدرت تحلیل شما در حد پت و مت است ، اگر فرق اگزیستانسیالیسم و هویج را نمی دانید، نگران نباشید بسته های آموزشی " روشنفكری در 5 دقیقه " به بازارآمد!

اولین اصل، یادگرفتن تعدادی لغت پرملاته! هرچی بیشتر بدونید بهتره اما اگر مغزتون زیاد كشش نداره همین چهارتا رو حفظ كنید: سیناپس ، پارادایم، نوستالژیك و دیالكتیك .معنی اش زیاد مهم نیست فقط كافیه هر چند جمله در میون مقداری از این كلمات- به میزان دلخواه- بكار ببرید البته موظب باشید دوز آن را زیاد بالا نبرید كه تابلو می شود!
ریش پرفسوری گرچه اپیدمی شده ولی هنوز هم جواب می ده!
غر بزنید! غر زدن به وضع مملكت یكی از اركان مهم و شاید مهمترین ركن روشنفكری باشه. به هر چیزی كه فكرتون می رسه غر بزنید مهم نیست به چی فقط غر بزنید مثال:
اگر بارون نمیاد از بارونهای لندن تعریف كنید و بر پدر مملكت بی آب و علفمون لعنت بفرستید!
اگر بارون میاد از هوای صاف و آفتابی تگزاس تعریف كنید و بگید :" تف به این مملكت گل وشل"!
مدام از پیشرفت خارج تعریف كنید! طوری كه انگار 80 سال توی لس آنجلس زندگی كرده اید .مثلاً بگید اونجا نون بربری تو بسته بندی های استریل عرضه میشه!

كراوات خیلی مهمه حتی اگه می خواهید تا سبزی فروشی سركوچه بروید كراوات بزنید. حتی اگر می خواهید با پیژامه بروید باز كراوات را بزنید! برای اینكه در ذهنتان ملكه شود می توانید شبها با كراوات بخوابید!

اگر در مهمانی خواستید دستشویی بروید و آنجا دستشویی فرنگی نداشتند به شدت از صاحبخانه گلایه كنید و خودتان را ناراحت نشان دهید. البته اگر دستشویی فرنگی داشتند هول نكنید! دستشویی فرنگی هم مثل دستشویی های خودمان همان دو مرحله را دارد: 1 -شلوارمان را پایین می كشیم ، 2-پی پی می كنیم .
مواظب باشید مراحل را جابجا انجام ندهید!


پیتزا دیگه دمده شده، سعی كنید اسم غذا هایی رو حفظ كنید كه بقیه حتی نمی تونند تلفظش كنند.
مثال: فوندی بورگینیون، تاوزند آیلند و...البته اگر توی رستوران بودید قبل از به زبان آوردن این كلمات ابتدا دستتون رو داخل جیبتون كنید ویك چرخ بدهید اگر به چیزی برخورد نكرد احساس تشنگی كنید ویك لیوان آب سرد سفارش بدهید!
داشتن یك وبلاگ ضروریه . البته اگر هنوز فرق بین كیس و مانیتور رو نمی دونید بروید به پاراگراف بعدی!
قالب وبلاگ باید حتماً سیاه باشه. سیاه نمادی است از خفقان ژرفنای درونی و فریادی از فراسوی فراخنای تاریكی های ظلمانی! اسم وبلاگ هم باید یكی از این ها باشد: فریاد بی صدا، اسیر حجم خلوت بی كسی، غریب غروب غربت غارغار! برای مطالب توش هم میتونید یك كتاب از احمد شاملو بگذارید بغل دستتون و هر هفته یه صفحه ازش رو تایپ كنید بریزید تو حلق وبلاگ!
از زمان قدیم خیلی تعریف كنید. مخصوصاً بگید اون موقع همه چیز خیلی ارزون بوده مثلاً تویوتا كمری 3 قرون بوده! البته سعی كنید به مغزتون یه مقدار بیشتر فشار بیاورید و مثال بهتری بزنید.
سعی كنید عینكی شوید. عینك سمبل مطالعه ی زیاده ! اگر حوصله مطالعه ندارید یك روش سریعتر هم وجود داره: 2 دقیقه به جوشكاری با دقت نگاه كنید!
اگر كاندیدای مورد نظر شما رای آورد، دمكراسی را مثل عقد دخترعمو پسرعمو عهدی آسمانی بدانید.
اگر كاندیدای مورد نظر شما رای نیاورد بگویید: ملت شعورشون همینقدره! حقشونه بیسوادها!
ترانه های خارجی گوش بدهید. هرچی غیر مجاز تر باشه بهتره! اگر نانسی گوش میدید نشون میده كه تمام مراحل روشنفكری رو با موفقیت پشت سر گذاشته اید!
وقتی در مورد رئیس جمهور های خارجی صحبت می كنید بگویید: " آقای بوش" یا " پرزیدنت بوش"
یك سگ بخرید. اصولاً معاشرت با سگ جماعت تاثیر زیادی در ارتقای سطح روشنفكری داره!
اگر دختر هستید باید مانتوی شما تنگ باشد! تنگ تر از بقیه ! خیلی تنگ! اونقدر كه موقع غذا خوردن مجبور شوید دكمه های جلوی آن را به صورت موج مكزیكی به ترتیب باز و بسته كنید تا لقمه پایین برود!
و بلا خره مانیفست روشنفكری ...
كتاب های فروغ فرخزاد، صادق هدایت ، سروش و گوگوش كتب اربعه ی روشنفكران محسوب می شوند.

نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه، 11 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

نظرات 4  

  داستان مادری که یک چشم داشت و پسرش خجالت می‌کشید

 My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed. How could she do this to me?
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

 

 

بقیشو تو ادامه مطلب بخون تکونت میده.....

 

نوشته شده توسط احسان در یکشنبه، 8 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

(نظر بدهید.)  ادامه مطلب

  دعوای حافظ و صائب و شهریار بر سر آن ترک شیراز

 

حضرت حافظ:

    اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
    به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را

و صائب در جواب می گوید:

    هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
    نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

    اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
    به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را

و شهریار در جواب می گوید:

     هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
     نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
     سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
     نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

    اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
    به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را

نوشته شده توسط احسان در یکشنبه، 8 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

نظرات 2  

  دو روز مانده...

 دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزیزم اما یك روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یك روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند ، گویی كه هزارسال زیسته است و آنكه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به كارش نمی آید. و آن گاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حركت كند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یك مشت زندگی را مصرف كنم. آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند... او در آن یك روز آسمان خراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد اما... اما در همان یك روز دست بر پوست درخت كشید. روی چمن خوابید. كفش دوزكی را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه نمی شناختندش سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان یك روز زندگی كرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسی كه هزار سال زیسته بود!

نوشته شده توسط احسان در شنبه، 7 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

(نظر بدهید.)  

  خداااايااااااا

 

خدا جون شكرت

 

خدايا شكرت كه الفباي زندگي رو يادم دادي


خدايا شكرت كه اسم منو تو دفترت نوشتي

 

خدايا شكرت كه يادم دادي كه ياد بگيرم

 

 كه هميشه به يادت باشم

نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه، 5 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

نظرات 1  

  مرد کور

 

http://taba53.persiangig.com/image/pict1.jpg

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:

من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روزنامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است!

مرد کور از صدای قدمهای اوخبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!


نتیجه: وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه، 4 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هشت

(نظر بدهید.)  

<
 

مطالب پيشين

1 2


  درباره



بزودي خودم رو معرفي ميكنم

  لوگوي ما
<-BlogTitle->


  پيوند هاي روزانه

  نظرسنجي

  تالار گفتمان

  خبرنامه

 نام     :
 ايميل : 

اضافه حذف       

 


 

صفحه اصلي |  پست الکترونيک |  اضافه به علاقه مندي ها | ذخيره صفحه | طراح قالب

 

Powered By iranblog.com Copyright © 2009 by Ali Bahnamfar
This Themplate  By Irantheme.Com